|
راز موفقیت | ||
![]() Friends18.com Heart Scraps ![]() Friends18.com Emo Girls Pictures ![]() Friends18.com Emo Girls Pictures ![]() Friends18.com Emo Girls Pictures ![]() Friends18.com Emo Boys Pictures ![]() Friends18.com Emo Boys Pictures ![]() Friends18.com Sad Scraps ![]() Friends18.com Sad Scraps ![]() Friends18.com Sad Scraps ![]() Friends18.com Emo Girls Pictures |
هوررررررررررررررررررررررا یک سال دیگه عیدتون مبارک دوستای گلم
[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 15:30 ] [ ترنم ]
سلام به تمامی دوستان عزیزم
ازتون میخوام که بهم کمک کنید واقعا این مسئله داغونم کرده من تا الان به هیچ کس نگفتم شما ها اولین نفرهایی هستید که دارید این راز زندگی منو میشنوید شروع داستان من ۴ سالم بود که تو یکی از شهرستان های نزدیک مشهد زندگی می کردیم واقعا شهرستان قشنگی بود یک محله ای داشت به نام بازار کوچه هر چی از قشنگی اونجا براتون بگم کم گفتم اگه بخوام توصیف کنم مطلب اصلی جا میمونه باز من میمونمو مشکلاتم بگذریم تو این محله همه همسایه ها با هم رفت و آمد داشتن ۴ تا همسایه بودیم که خونه هامون نزدیک هم بود تو هر ۳ خونه که اطراف ما بود یک بچه هم سن من بود که به اتفاق ۲ تایی اونا هم اسم من بودن و یکی از اونا اسمش سمیرا بود با ۴ تا خیلی با هم صمیمی بودیم ترنم دایی کنار خونه ما بود ترنم حسین زاده و سمیرا هم خونه هاشون روبه روی ما بود ما ۲۴ ساعته کنار هم بودیم مخصوصا منو ترنم دایی حتی شبها کنار هم میخوابیدیم ترنم ترنم دایی تمام فامیلاشون مشهد بودن اون یک دایی داشت که هم سن و سال ما بود هر وقت خانواده مادربزرگش و خاله هاش میومدن من خجالت میکشیدم برم خونشون همه تعجب می کردن اخه واسه ما شهرام پهرام نبود هرکی میومد خونه هامون ما پیش هم بودیم ولی وقتی اینا میومدن من نمیرفتم یا ملیحه میگفت بیا با دایم بازی کنیم من خجالت میکشیدم و سریع میرفتم تو خنمون این ماجرا گذشت و ما اول راهنمایی بود که مامان بابای ترنم دایی از هم جدا شدن و مامانش بچه هاشو برداشت رفت مشهد دیگه من ترنم ندیدم ما هم از اون محله رفتیم دیگه از هیچ کس دیگه خبر نداشتم تا اینکه دوم دبیرستان ما برای زندگی رفتیم مشهد مامانم که یک روز تو خیابون بود به صورت اتفاق مامان ترنم دایی رو دیده بود چون مامانمم با مامانش دوست بود باعث شد دوباره رفت و آمد کنیم دفعه اولی که رفتم ترنم ببینم نشناختم خیلی تغییر کرده بود به مامانش گفتم این کیه خنتون همه زدن زیر خنده ترنم بلند جیغ کشید خیلی نامردی خیلی چاق شده بود اصلا اونی که دوست من بود این نبود کلی همدیگرو بغل کردیم و گریه کردیم هنوز وقتی یاد اون صحنه میفتم گریم میگیره دیگه این ماجرا گذشت ها گذشت ترنمشون یک شب خنشون مهمونی گرفته بودن تولد ترنم بود ما نشد بریم مهمونی مامانم مریض بود نزدیک ۴۰ نفر مهمون داشتن که همشون فامیلاشون بودن و خانواده ما و منو میشناختم بحث این میشه که تهران دختر خوب بیشتر داره یا مشهد بعد حمید میگه مشهد من همه دختراشو امتحان کردم اصلا دختر خوب تو مشهد وجود ندارد شاید تهران باز تک و توک پیدا بشه مامان ترنم که اسمش حمیده میگه چرا من یک دختر خوب تو مشهد سراغ دارم و منو به همشون معرفی میکنه میگه دختر فاطی خانم همه تعجب میکنن میگن اوووووووووووووو ترنم مگه اون بزرگ شده اون موقع تازه پدیده مشهد افتتاح شده بود بعد حمید میگه باشه اگه با من دوست نشد فرداشب همتونو میبرم پدیده اگه هم دوست شد حمیده باید ببره خلاصه رو من شرط بندی میکنن و من از همه جا بی خبر ساعت ۳ شب بود دیدم واسم یک اس م اس اومد بر حسب اتفاق من اون شب بیدار بود تازه فیلم روز سوم اومده بود با خواهرام داشتیم نگاه میکردیم اول اس دادم گفتم شما گفت حمید دایی من فکر کردم پسردایمه اخه فامیل حمید دایی بود بعد نوشتم زندایی اینا خوبن چی شده یاد ما کردی گفت نه من پسر دایت نیستم گفت پس کی هستی گفت من دایی ترنمم وقتی اینو گفت انگاری یک آب سرد ریختن رو سرم تا چند دقیقه مات و مبهوت مونده بودم تا یک ساعت جوابشو ندادم چند بار اس میخوندم باورم نمیشد حمیده خانم خوشحال شده بود که من جواب ندادم بعد یک ساعت نوشتم بله امری داشتین گفت میخواستم حالتونو بپرسم گفت مرسی خوبم شما و خانواده چطورین خیلی سر سنگین جواب دادم بعد حمید گفت چیه میخوای پرمو باز کنی منم دیگه جواب ندادم دیگه تا یکماه هرچی اس داد جواب ندادم اصلا حالم خوب نبود هنوزم باور نمیکردم من واقعا عاشقش بود ولی جرات نداشتم به هیچ کس بگم همیشه این راز تو قلبم نگه داشته بود که خدا یک کاری کرده بود که خودش بهم زنگ و اس بده وقتی باز به این حرفا فکر میکردم میگفتم شاید خواست خدا بوده بعد یک ماه بهش اس دادم و باهاش دوست شدم نزدیک یک سال بود که با هم دوست بودیم وای چه روزهایی بود هیچ وقت فراموش نمیکنم بعد یکسال که فهمید چقدر دوسش دارم ازم بعدش اومد گفت کاش همونی دختری بود که خودشو میگرفت و محل هیچ کس نمیداد من طوری شده بود که حاضرم بودم به پاش بیفتم همه کار براش میکردم همه کار حتی حاضر بودم خودم بندازم توی چاه همه با خبر شده بود از دوستیمون خانواده من خانواده اون کل عکساش رو درودیوار اتاقم بود بعد یکسال جدا شد ولی رابطشو با من قطع نکرده بود شده بودم براش مثل یک دوست معمولی با دوست دختراش میومد دنبالم میرفتیم بیرون ولی من به همونشم راضی بودم تا اینکه الان نزدیک یکسال میشه که کلا رابطشو باهام قطع کرده زنگ بزنم جواب میده ولی سرسنگین ۶ ماه پیش خوابگاه که بودم بهش زنگ زدم کلی باهام حرف زد که دست از سرش بردارم به درد هم نمیخوریم گفت اگه دوسش دارم بهش زنگ نزنم منم دیگه بهش زنگ نزدم بعد ۲ ماه تولد شوهر ترنم دایی بود همه رو دعوت کرد منم رفتم وقی رفتم حمیدم با دوست دخترش اومده بود اشکام امونم نمیداد حالم خیلی بد شده بود حمید مدام تو چشام نگاه میکرد که دوست دخترش باهاش قهر کرد گفت چرا همش به این دختر نگاه میکنی وقتی هم خواستم خداحافظی کنم دستمو گرفت و ول نمیکرد هرچی گفتم دستمو ول کن میگفت باشه بچه ها من دیوانه وار حمیدو دوست دارم حاضرم به خاطرش هر کاری بکنم حالا کمکم کنید به نظر شما باید چیکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ [ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 14:22 ] [ ترنم ]
مطلبمو نوشتم خیلی طولانی بود ولی این ترافیک لعنتی اومد همش رفت اعصابم خیلی خورده اهههههههههههههههههههههههههههههههههه نمیدونم چه جوری دوباره بنویسم ولی دوباره براتون مینویسم .......................... [ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 22:22 ] [ ترنم ]
سلام به تمامی دوستای مهربونم من واقعا شرمنده ام که دیر به دیر میام بهتون سر میزنم منو ببخشید این مشکلات منو از همه کار گرفتن میخوام از این روز یک مطلب جالبی رو براتون بنویسم که به هیچ کس نگفتم میخوام با شما در میان بزارم و ازتون مشورت بگیرم دوستتتتتتتتتتت دار شما ترنم [ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 21:29 ] [ ترنم ]
اگر به خانهی من آمدی برایم مداد بیاور مداد سیاه میخواهم روی چهرهام خط بکشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم ! یک مداد پاک کن بده برای محو لبها نمیخواهم کسی به هوای سرخیشان سیاهم کند ! یک بیلچه تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم شخم بزنم وجودم را . . . بدون اینها راحتتر به بهشت میروم ، گویا ! یک تیغ بده ، موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد و بیواسطه روسری کمی بیاندیشم ! نخ و سوزن هم بده ، برای زبانم میخواهم . . . بدوزمش به سق اینگونه فریادم بی صداتر است ! قیچی یادت نرود میخواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم ! پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزی ! مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت میدانی که؟ باید واقعبین بود ! صداخفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر ! میخواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب برچسب فاحشه میزنندم بغضم را در گلو خفه کنم ! یک کپی از هویتم را هم میخواهم برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد فحش و تحقیر تقدیمم میکنند به یاد بیاورم که کیستم ! تو را به خدا. . . اگر جایی دیدی حقی میفروختند برایم بخر. . . تا در غذا بریزم ترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم ! سر آخر اگر پولی برایت ماند برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند بیاویزم به گردنم. . . و رویش با حروف درشت بنویسم: من یک انسانم من هنوز یک انسانم من هر روز یک انسانم [ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 9:58 ] [ ترنم ]
ماه محرم امد....
سلام به تمامی دوستای عزیزم اول از همه از همگی شما عذر خواهی ویژِه دارم ازتون خواهشمندم که منو ببخشید اگه دیر میام بهتون سر میزنم و اینکه دیر میتونم آپ بشم و دوم ماه محرم ماه حسینی را به تمام دوستای عزیزم تسلیت میگم امیدوارم بتونیم توی این ماه توشه ی اخرتمون درست کنیم و سر سامانی به اون بدیم اتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــماس دعای مخصوص [ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 18:3 ] [ ترنم ]
الهی با خاطری خسته از اغیار به فضل تو امیدوار [ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ 15:25 ] [ ترنم ]
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی
.پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم .
انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید .
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور – یک اوج دوست داشتنی .
پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است .
درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .
آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ "
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .
آنوقت رو به خدا کرد و گریست.
[ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ 13:41 ] [ ترنم ]
اعتبار ادمی در داستان ها آورده اند روزی که ادم و حوا از بهشت مطرود شدند خداوند آنها را فرمود: اکنون که شما را از بهشت خود می رانم نشانه ای از بهشت را در قلب شما به ودیعه می گذارم تا در همه حال با آن به یاد من افتید و اندوه و حسرت بهشت از دست رفته تان را فراموش نکنید. همانا که این نشانه عشق نام خواهد داشت. عشقی که میان مادر به فرزند،زن به شوهر و مرد به همسرش و میان هر موجود تنابنده ای که قدرت تفکر و تعقل دارد به چشم می خورد. راستی چه کسی می گوید که عشق و عقل دو هماره معکوس هم اند که اگر یکی از آنها در خانه قلب کسی جا خوش کند آن دیگری لاجرم باید بساط خویش از آن خانه برچیند. خداوند عشق را ودیعه ای گذاشت برای آنان که از قدرت تعقل بهر مندند نه موجوداتی که از روی غریزه به حیات خود ادامه می دهند. عشق مفهوم حضور پرودگار در وجود خاکی و حقیر مخلوق و خویش است که به واسطه آن او را شرف مخلوقات قرار داد. هیچ وقت از خود پرسیده ایم که آن امانت چه بود که آن هنگام که به آسمان عطا شد آسمان از آن پرهیز کرد و چون به زمین اهدا گشت زمین تاب تحملش را نیاورد. چون فرشتگان را در مقابلش قرار دادند بال سوخته فریاد برآوردند که پرودگارا این آتش داغ را نتوانیم تاب آوردن. پس خداوند انسان را آفرید و این امانت سترگ را بر او ارزانی داشت و چون انسان به امر پروردگار این امانت را قبول کرد خداوند از روح خود در او دمید و فرشتگان را امر کرد تا اینک بر این آفریده ارزشمندم سجده احترام کنید همانا که او برترین مخلوق من است. این اعتبار آدمی نه از سر خاکی بود که گل آدم را از آن سرشتند که از سر عشقی بود که در قلب او به ودیعه نهادند. ما هرگز عاشق بوده ایم ؟! و هرگز درک کرده ایم. که در اوج عشق چگونه می توان خدای را دید و ایثار بزرگترین پیامد عاشقی چگونه آدمی را به مرز خدایی می رساند و چگونه می توان در شعله های جوشان عشق چونان شمع آب شد و شرافت خلقت را پرتوی گردید که هستی را روشن کند. آیا عاشقیم و یا حتی مدعی عشق گشته ایم. با خدایمان خلوت کنیم و از خود بار دیگر صادقانه بپرسیم که در کدام وادی عشق را و در کدام تردید خویش را و در کدام زندگی خدای خود را کم کرده ایم و اینک چگونه باید دوباره عشق را، خویش را و خدای خویش را بازجوییم.
[ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ] [ 23:36 ] [ ترنم ]
یک شعر زیبا از یکی از دوستای عزیزم
می گریم بر مه و باد و باران و خورشید [ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 ] [ 11:50 ] [ ترنم ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||